بخشش

دو دوست از شهری به شهر دیگر سفر می کردند.در طول سفر یکی از آنان در رود خانه افتاد. دیگری در آب پرید و او را از غرق شدن نجات داد.

دوستی که چیزی نمانده بود غرق شود خدمتکارش را وا داشت تا روی سنگی حک کند : مسافر! در این مکان " نجیب" زندگی اش را به خطر انداخت تا جان دوستش موسی را نجات دهد.

دو دوست به راه خود ادامه دادند. در راه بازگشت در کنار همان رود خانه نشستند و به گفت و گو مشغول شدند.در حین صحبت میان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد . حرف هایی رد و بدل شد دوستی که در حال غرق شدن بود از منجی خود سیلی خورد.

او بساط خود را برچید.چوبی را برداشت و با آن رویماسه ها نوشت:مسافر! در این مکان " نجیب" در خلال مشاجره ای پیش پا افتاده قلب دوستشموسی را شکست.

یکی از خدمتکاران موسی از او پرسید چرا داستان دلیری دوستش را برسنگ حک کرد اما داستان بی رحمی او را روی ماسه ها نوشت؟

موسی جواب داد : من همیشه خاطره لحظه ای را که دوستم نجیب جان مرا از خطر نجات داد گرامی می دارم اما در مورد لطمه ای که به روح من وارد کرد امید وارم حتی قبل از اینکه این کلمات از روی ماسه ها محو شوند او را ببخشم.

پ.ن:تو بعضی از وبلاگها دیدم از خوانندگانشون خواسته بودن حدس بزنن اونها چه جور آدمهایی هستن(از نظر اخلاقی یا ظاهری).من هم خوشم اومد.حالا از شما دوستای خوبم میخوام حدس بزنین من چه جوریم.

هر کی درست بگه بهش جایزه میدم.

/ 30 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ali

سلام ...... شما اول بگو جايزه چيه تا بعد حدس بزنيم !!! مطلب زيبايی بود ....

هادی

سلام خسته نباشين اين خيلی خوبه که ادم بتونه همسرشو با بقيه مقايسه نکنه.در مقايسه ممکنه رنجشی باشه وقهری. و بعد آشتی ها لذت اول نميبخشد موفق باشی وبلاگ جالبی دارين

نقطه

اميدوارم اين جايزه ارزش مادی هم داشته باشه کم حرف ولی حرف واسه گفتن زياد داري بعضی وقتا زود به يکی اعتماد ميکنی بعد پشيمون ميشی دنبال يه چيزی ميگردی بازم بگم

iran's children

مرده بُدم زنده شدم دولت عشق آمدو من دولت پاینده شدم سلام بروز شدم

iran's children

جان مي دهم به گوشه ي زندان سرنوشت سر را به تازيانه ي او خم نمي كنم افسوس بر دوروزه ي هستي نمي خورم زاري بر اين سراچه ي ماتم نمي كنم با تازيانه هاي گرانبار جان گداز پندارد آن - كه روح مرا رام كرده است جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است اين بندگي كه زندگي اش نام كرده است بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي ، جز زهر غم نريخت شرابي به جام من گر من به تنگناي ملال آور حيات – آسوده يك نفس زده باشم حرام من تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب مي پوشم از كرشمه ي هستي نگاه را هر صبح وشام ، چهره نهان مي كنم به اشك تا ننگرم تبسمِ خورشيد و ماه را اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت ؟؟! من راه آشيان خود از ياد برده ام يك دم مرا به گوشه اي راحت رها مكن با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز

دويد جکوب

راستش من برعکس اينکه روابط اجتماعیم خوبه ولی روانشناسیم زیاد خوب نیست پس از خیر جایزه شما می گذرم و در مورد چگونگی شخصیتت اظهار نظر نمی کنم. ولی فکر می کنم که مهربان و بخشنده و خونگرم باشی ولی گاهی اوقات یکمی زود عصبانی بشی و یک چیزی بگی و بعدش هم پشیمان بشی. ولی در باره داستان این دو مرد همسفر. راستش اگر همه مردم دنیا ایقدر بلندی طبع داشتند و به این سادگی از خطای دیگری می گذتشند و مثل عیسا مسیح که صورتش رو در مقابل کسی که یک سیلی به سمت راست صورت زده بود قرار می داد و میگفت سمت چپ رو هم بزن برادر من ! اونوقت دیگه این همه جنگ و درگیری و خون ریزی و ..روی زمین پیش نمی آمد و اینجا هم مثل بهشت می شد. ولی طبیعت نوع بشر بغیر از این هست. برای همین عیسی و این مرد مسافر در تاریخ نمونه می شوند...اما درباره پز دادن. من هم اصلا از این کار مسخره و مضحک سر در نمی آورم و با دیدن پز دادن بقیه بیشتر حرص می خورم. حتی اگر آدم دارا و ثروتمندی هم باشی بهتر هست که پزش رو ندی. اگر من به این همکارت دسترسی داشتم حتما بهش می گفتم که < درخت هرچه میوه اش بیشتر میشه افتاده تر می شه > و یا نخورد آب زمینی که بلند است....

دويد جکوب

و در باره سال نو. من هم عاشق سال نو هستم. راستش تا وقتی توی ايران بودم دو تا سال نو رو جشن می گرفتيم. سال نو عبری ( سال نو کليمی ها که پاييز هست) و سال نو ايرانی و آريايی رو. اما توی اين پنج سالی که لبنان بودم چهار تا سال نو رو در یک سال می بينم. سال نو عبری( که البته اينجا تعطيل نيست ولی با اندک کليميان اينجا جشن می گيريم) سال نو ميلادی که مثل اروپا دانشگاه ها و مدارس دو هفته ای تعطيل هستند و ادارت هم پنج روز٬ چون اينجا حدود ۴۴٪ جمعيت مسيحی هستند) و سال نو عربی که البته نه تعطيل هست و زياد هم جشن نمی گيرند ( اعراب معمولا جشن های قربان و فطر رو خيلی اساسی برگزار می کنند و ماه رمضان هم که کلا يک ماه جشن هست اينجا و همه کشورهای عربی ) و سال نو خورشیدی و ایرانی که البته باز تعطيل نيست ولی لبنانی ها خيلی به اين مراسم ما علاقه دارند و حتما خيلی هاشون سال نو ايرانی پيش دوستان ايرانيشان مي روند و سر سفره هفت سين می نشينند - چقدر دلم برای سبزی پلو با ماهی روز اول عيد که مادرم می پخت تنگ شده...) خوب اين همه سال نو رو در يک سال ديدن جالب هست...

دويد جکوب

در مورد ترک عادت رودربايستی هم فقط به کمی تلاش نياز داری. خيلی سخت نيست. تو هم سخت نگيرش. زندگی گلابی تر ازن حرفاس...

رزسفيد

سلام هلن جون خوبی؟همه چيز رو به راهه؟!

داداشی

اين داستان رو با رها خوندم و انرژی گرفتم من هميشه ميگم بايد خوبی کنيم و دوست داشته باشيم ، و ان هم به اندازه اش یادمون باشه کار خوبی که کردیم فراموش کنیم و کسی که در حق ما کاری انجام داد فراموشش نکنیم.