حکايت

ادّعايخدايي
شخصي دعوي خدايي مي كرد. او را پيش خليفه بردند. او راگفت: «پارسال اين جا يكي دعوي پيغمبري مي كرد، او را بكشتند» گفت: «نيك كردند، كهمن او را نفرستادم.»

باقي توداني
«جحي» در كودكي چند روز مزدور خياطي بود. روزي استادشكاسه ي عسل به دكّان برد. خواست به كاري رود. جحي را گفت: در اين كاسه زهر است،زنهار تا نخوري كه هلاك شوي.» گفت: «مرا با آن چه كار است؟» چون استاد برفت، جحيوصله ي جامه اي به طرف داد و پاره اي فزوني بستد و با آن عسل تمام بخورد. استادباز آمد، وصله طلبيد. جحي گفت: «مرا مزن تا راست گويم، حال آن كه من غافل شدم،طرار وصله ربود، ترسيدم كه تو بيايي و مرا بزني، گفتم زهر بخورم تا تو بازآيي منمرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده ام، باقي تو داني.

                                                            برگرفته از رساله دلگشا نوشته عبید زاکانی

/ 23 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرباز هخامنشي

سلام دوست خوبم ... آپ وبلاگم با عنوان ... " تفاوت «آتشكده » با «آتشگاه» از ديدگاه آندره گدار ...

محمد

سلام خيلی بی معرفتی اگه من به تو سر بزنم تو هم سر ميزنی ولی اگه نيام تو نميگی اين محمد مرده يا زندست اگه زحمتی نيست باز هم از اين حکايات بنويس خيلی جالبن

مطرود

سلام هلن عزيز کوتاه بود و بسيار زيبا و مخصوصا اولی خيلی جالب بود آپ هستم و در انتظارت با سپاس .. مطرود ...

نازمهر

زيبا بود ممنون

نازمهر

ماندانا جون اين قلم واسه آدمای سالم هم پدر چشمشون رو در می آره ما که جای خود داريم

ياس

من عاشق اين حکايتای کوتاه و پرمعنيم...ممنونم عزيزم

طناز

سلام خيلی محشر بود. خودمونيم ها؛ زيرک بودنم خوب چيزيه!

lili

سلام جالب بود