دوستی

ديروز داشتم وبلاگ احسان عزيز رو مي خوندم.در مورد روابط دختر و پسر و دوستيهاي ساده بين اونا گفته بود.بي اختيار ياد يه خاطره افتادم.

سالها پيش تو جمع دوستانم،آقايي بود به نام محمد.از اولين باري كه ديدمش و باهاش صحبت كردم ديدم حرفام رو خيلي خوب ميفهمه.

بعد از اون روز، دفعه بعدي كه دوستان جمع شدن، من نتونستم برم.دفعه قبل محل كارم رو بهش گفته بودم.اونهم شمارمو از 118 گرفته بود.بهم زنگ زد و حالمو پرسيد.

خيلي خوشحال شدم.چون توي اون فقط محمد بهم زنگ زده بود و جوياي حالم شده بود.

دفعات بعد من و محمد و فرناز دوستم ساعتها منشستيم و با  هم صحبت مي كرديم.هر وقت مشكلي برام پيش ميومد باهاش در ميون ميذاشتم.اونهم همينطور.

مثلا يه بار يه پسري از تو همون جمع دوستان مدام مزاحمم ميشد و اذيتم ميكرد.مسئله رو باهاش در ميون گذاشتم.فوري با كمك يه نفر ديگه مسئله رو حل كرد.

يه دوستي معنوي بين ما شكل گرفته بود.شده بود يه راهنما و مرشد براي من.حرفاش خيلي به دلم مينشست.از همصحبتي باهاش لذت ميبردم.

و همنطور چند ماهي گذشت.تا اينكه مسئله يه خواستگار پيش اومد.واسش تعريف كردم.مثل تمام مسائل ديگه اي كه واسش تعريف مي كردم.

ديدم اينبار حرفاش فرق كرده. مدام ميگه: مواظب باش گول نخوري. مواظب باش به هر كسي جواب مثبت ندي و ....

احساس كردم اين دوستي داره از يه ارتباط معنوي و دوستانه خارج ميشه.ديگه تو جمع دوستام نرفتم.

چندين بار بهم تلفن زد . برام پيغام فرستاد.

راستش شوكه شده بودم. انتظارش رو نداشتم.احساس خيلي بدي بهم دست داد.

جواب من به خواسته اون نه بود. اونهم از اين "نه" شوكه شد.

و خلاصه دوستي معنوي ما همينجا پايان گرفت.

آقا محمد از همه خداحافظي كرد و گفت ميره  اروپا.ولي دروغ ميگفت همينجا بود تو تهران.ولي ديگه نمي خواست تو جمع دوستا باشه.

حالا گهگاهي با فرناز تلفني صحبت ميكنه.من هم حالشو از فرناز مي پرسم.

شايد اين سوال تو ذهن خيليها تداعي بشه كه " چرا باهاش ازدواج نكردم؟"

دلايل زيادي داشتم. من هميشه بهش به چشم يه دوست نگاه ميكردم نه يه همسر. از نظر تحصيلات و مو قعيت اجتماعي و ... به نمي خورديم.

من و آقا محمد مي تونستيم دوستاي خوبي براي هم باشيم. ولي همسر خوب، نه.

تو دوستي ها بايد بدونيم كجا ايستاديم و رابطمون چطوريه.اگه اينو درك كنيم دوستيها مون پا بر جا ميمونن.

/ 8 نظر / 7 بازدید
ماندانا

اگه همه حدود خودشونو ميفهميدن خيلی خوب بود .

چهار راه ديوانه خانه

سلام هلن!! من هم خيلی از دوست هام رو اينطوری از دست دادند!؟ جالب اينجاست که خيلی هاشون هم نمي خواستند بعد از شنيدن نه به دوستی ادامه بدهند!! چرا؟! از نظر من دوستی خيلی قشنگتره !! حتی از ازدواج !!

نگاهی نو

چرا بيشتر آدمها می خوان که انتهای دوستی به ازدواج ختم شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آيدين

سلام..عيد سعيد فطر بر شما مبارک...........(سخن و شعر)

ا

سلام عيدتون مبارک چه جالب ! خاطره عبرت آموزی بود . گاهی اوقات هم طرف مقابل ( يعنی خانوما ) انتظار دارن که اين رابطه ها به ازدواج و اين چيزا ختم بشه . به نظر من هر دوستی ای که باشه ، هر چند وقت نیاز به تجدید نظر و بازبینی داره . یعنی فکر کنیم به دوستامون و بدونیم برای چی دوستشون داریم . چی می تونیم بهشون بدیم یا ازشون بگیریم . این جوری شاید سوء تفاهم ها کمتر بشه . موفق باشید

پرنس

سلام کاش اولش بهش ميگفتی که اين دوستی خيلی معمولی هستش يعنی بهش ميفهموندی..راستی شما رو لينک کردم