دخترم پانی

امروز از تو مينويسم عزيز دلم پاني

حدود دو سال پيش تو به دنيا اومدي و با اومدنت يه دنيا شور و عشق رو به خونمون آوردي.

وقتي براي اولين بار تو رو ديدم احساس گنگ و مبهمي در من شكل گرفت.نميدونم احساس عشق بود يا مسئوليت.مسئوليتي كه تا آخر عمرم بر گردنم خواهد ماند و اين اولين باري است كه چنين پروژه عظيمي را شروع كرده ام.

يه كلاه سفيد سرت بود.درست مثل فرشته ها بودي.شايدم خودت واقعا يه فرشته بودي.يه فرشته كوچولو.

نميدونم چرا شير نميخوردي گرسنت نبود يا ...

اون كلاه رو از روي سرت برداشتم،موهات سياه سياه بود.درست عين عكسهاي نوزادي خودم.

اشك تو چشمام حلقه زد و روي گونه هام سرازير شد.همون موقع پرستار اومد تو اتاق و شروع كرد به دعوا كردن با من :

-شير نميخوره كه نخوره مگه تو بايد كم بياري و گريه كني.با اعتماد بنفس بهش شير بده حتما ميخوره

تو دلم به حرفاش خنديدم و چيزي نگفتم.

الانم وقتي شيرين زبوني ميكني و باهام حرف ميزني دلم ميخواد هر كلمتو هزاران بار تكرار كني.واسه همينه كه مدام ازت سوال ميكنم و ميخوام كه حرفتو تكرار كني.لابد تو دلت ميگي مامانم كر شده.

مي خام اينو بدوني عزيزم كه تو رو تو بغلم ميگيرم و فشار ميدم،لذتي ميبرم كه با هيچ لذتي تو اي دنياي بزرگ قابل مقايسه نيست.

شايد واژه دوست دارم براي بيان عشق من نسبت به تو خيلي كم و كوچيك باشه ولي:

دوست دارم فرشته ناز من.

/ 3 نظر / 10 بازدید
عطيه

الهی... منم فکر می کنم که حس خيلی آسمونيه حس مادر شدن... برای منم دعا کن... (البته هنوز مادر نشدم!) يعنی می شه که ....