مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.


وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود و هق هق گریـه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب، چرا گریه می کنی؟


دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.


وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

 

/ 17 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nazmehr

زیبا بود و آموزنده مثل همیشه[گل]

محمد

سلام همیشه ما باید قدر چیزهایی رو که داریم بدونیم و همیشه خدا رو شاکر باشیم - امیدوارم با شنیدن این داستان یه نکونی به خودمون بدیم

هستی

مثل همیشه عالی بود هلن عزیز[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] دختر گلت رو ببوس[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

نازنين

سلام مرسی از اینکه جوا ب دادی مثل همیشه عهالی بود هلن جونم

پدرام پرسون

سلام مقداری در وبلاگ شما گشتم. مقدار زیادی از مطالب شما را خواندم. در مجموع کوتاه و صمیمی هستند. احساس می کنم که تلاش دارید حتماً چیزی برای نوشتن داشته باشید و بعد قلم در دست بگیرید. من در نوشتن تازه کار نیستم اما این نخستین وبلاگی است که دارم.

میلاد

سلام عجب داستان آموزنده و قشنگی من که کیف کردم من دیروز آپ کردم یه سری به کلبه ی ما بزنید من 2 تا نظر دادم 2 تا می گیرم [نیشخند]

نگاهی نو

عالی بود مثل همیشه

قله نشین

هلن جووونم این که تکراری بیده شایدم اینقذه قشنگ بوده که دوباره گفتی راستی میدونی ما بیرجندیا به همه چی میگیم قشنگ مثلا پیچ ماشین رو قشنگ سفت کن ! قشنگ بشین غذا بخور ! قشنگ لباس بپوش! قشنگ راه برو ! ............ شاد باشی

وبلاگ جالبی بود اگه زحمت نیست به من هم سر بزنید