اشک ها و خنده ها

شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!
 
برگرفته از کتاب  باغ پیامبر و سرگردان  اثر جبران خلیل جبران

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
قله نشين

جالب بيد خوشمان آمد ببخشيد يادمان رفت سلام بکنيم

نازنين

سلام هلن عزيزم مرسی از تبريک .جدا مردادی هستی خيلی جالبه هميشه فک می کردم مردادی کمه يا دور بر مون کم بود اما امشال کلی دوست دارم که مردادين..خوشبختم..هلن واقعا اين مطالبت زيبا است خيلی خوشم امد ...