خيانت

هفته پيش مطلبي رو تو وبلاگ علي عزيز خوندم كه منو ياد يه خاطره انداخت.خاطره اي نه چندان شيرين مربوط به حدود 5 سال پيش.

ماجرا از اين قرار بود كه سال 1380 به يه كلاس هنري ميرفتم.اونجا با فرناز و دوستش "م" آشنا شدم. "م "دختري بود خوش قد و بالا با پوستي بسيار سفيد و موهايي بلوند كه توجه هر زن و مردي رو به خودش جلب ميكرد.

يه روز داشتم با "م" صحبت ميكردم كه برگشت گفت:چند روزه پسرم پيش منه.فوري دوزاريم افتاد كه ايشون مطلقه هستن.بهش گفتم:حتما خيلي خوشحالي.از جوابش كم مونده بود كه شاخ در بيارم. بهم گفت:نه بابا!!! تو اين چند روز كل خونمو بهم ريخته.

با اين حال گاهي دلم براش مي سوخت و با خودم ميگفتم حتما شوهرش خيلي بد بوده كه طفلك مجبور شده كه با وجود يه بچه طلاق بگيره.

بعد از مدتي ديدم كه فرناز ديگه با "م" نميگرده.علت رو جويا شدم.فرناز گفت:راستش هلن جون اخلاق و رفتار "م" مورد تاييد من نيست بهمين خاطر ترجيح ميدم كه كنارش بذارم.

اون موقع چيز زيادي از حرفاي فرناز دستگيرم نشد.ولي بعدها كه با فرناز صميمي تر شدم،ماجراي "م" رو برام تعريف كرد.(از اينجا ببعد از زبان فرناز نقل ميشود.)

"م" چند سال پيش با شوهرش فرهاد ازدواج كرد.اونا زندگي خوبي داشتن و صاحب يه بچه هم شدن.از نظر مالی هم وضع خوبی داشتن و فرهاد خودش صاحب یه شرکت بود.پسرشون 2 ساله بود كه يه روز "م" ازم خواست بيام خونشون و از پسرش تگهداري كنم.نميدونستم ميخواد كجا بره.بعد كه برگشت ازش پرسيدم كه كجا بودي؟

برام تعريف كرد كه با يه پسر آشنا شده.خيلي نصيحتش كردم.ازش خواستم اين كارو نكنه.ولي بخرجش نرفت كه نرفت.

البته بهم گفت كه اين كارو كنار ميذاره.ولي دروغ ميگفت.باز هم با اون پسره رفت و آمد ميكرد.منتها چون من مخالف اين كارش بودم.موضوع رو از من هم پنهان مي كرد.

انقدر اين كار رو تكرار كرد تا شوهرش بهش مشكوك شد و مكالماتش رو ضبط كرد.فرهاد به خيانت "م" پي برد و طلاقش داد.

حالا هم بعد از طلاق هر روز با يكي دوست ميشه.

اونموقع بود كه فهميدم ‌چرا از اومدن پسرش چندان خوشحال نيست.تا مدتها كلمه هر روز با يكي رو  تو ذهنم تكرار مي كردم و با خودم فكر ميكردم:اخه چرا بعضيها قدر زندگيشونو نميدونن.چطور يه مادر حاضر ميشه بچه شو بذاره و بره دنبال هوسش و هزاران چراي ديگر كه تا به امروز جوابي براش پيدا نكردم.

پ.ن:فرهاد هنوزم ازدواج نکرده.میگه دیگه به هیچ زنی اعتماد نداره. 

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماندانا

من بهش حق ميدم اگه به هيچ کسی اعتماد نکنه

ا

سلام هلن جون اميدوارم برای هيشکی پيش نياد . فکر می کنم ورای اون بی اعتمادی يه خلأ خيلی بزرگ در روحيه و ناخودآگاه شخص به وجود مياد که روی بقيه جوانب زندگی ش هم تاثير می ذاره . شايد هم اون خانوم خيلی به قيافه ش مطمئن بوده و تحت تاثير ظاهر مردم پسندش قرار گرفته که انقدر راحت از همه می بره . شنيدنش هم ناراحت کننده س . شاد و پيروز باشی

ali-blind owl

مگه زيبايی آدما تا چند سال موندنی هست؟ مگه نه اين که توی آلبوم عکس ،عکس پدر بزرگ و مادر بزرگ رو میبینیم که زمانی چقدر جوان و زیبا بودن و تا حالا... اینا نتیجه ی این هست که آدما به هیچی جز امروز فکر نمیکنن.

ali-blind owl

وقتی يه کم از زمين فاصله بگيری اونوقت ميبينی که آدما خيلی کوچيکتر از اونی هستن که تو فکر ميکردی،از اون بالا زشت و زيبا فرقی نداره، همين منو عاشق پرواز کرد. در ضمن من فقط يه دانشجو هستم پس شايسته ی اون لقب نيستم.

نوسانگر

دوستي داشتم كه زشت ترين دختري رو كه تا حالا ديدم انتخاب كرد. وقتي كه ازش دليلشو پرسيدم گفت كه حالا مطمئن هستم كه فقط عاشق منه و اگر ۱۰ سال هم تنها بمونه بازم فقط من تو زندگيشم! (البته با عرض معذرت از خانوم ها درضمن طرف هم دكتر بود با كلي دب دب و كب كبه)

ناهید

واقعا حیف!!!!!!!!!! بعضی آدما چه راحت همه چیزو خراب میکنن و دنبال هوس خودشون میرن

mohammad amin

سلام ممنونم که اوومدی .... حالمان بد نيست غم کم می خوريم // کم که نه هر روز کم کم می خوريم /// به اميد روزهای خوش زندگی های پايدار

mohammad amin

ممنون می شم بازم سمت ما بياين بروز شدم

بهار

عجيبه هلن جون! يه مدته از اين موارد زياد می بينم و می شنوم. نمی دونم من حساس شدم يا واقعا اينطوريه. يکی از دوستای من متخصص زنانه و يه روز از مريضی گفت که به علت بيماری نبايد با همسرش تا مدتی نزديکی می کرده. وقتی دکتر اين توصيه رو بهش می کنه اون با کمال پررويی جواب ميده خانم دکتر شوهره رو می تونم يه کاريش بکنم اما جواب دوست پسرم رو چی بدم؟!!! خانم دکتر هم اين شکلی شده بوده به احتمال زياد

کامياب واما تنها

سلام زیبا بود موفق باشین دوست دارم شمع باشم که خود تنها بسوزم بوسه بر لب امشب از غم فردا بسوزم منتظرتون هستم در سلطان قلب بای