مامان خوب من

مي خوام از اول ارديبهشت دخملم و ببرم مهد كودك.راستش مامانم ديگه يه جورايي خسته شده(ولي بنده خدا چيزي نمي گه ولي من خودم مي فهمم.هر چي باشه سني ازش گذشته و مثل قديما حوصله نداره) ولي همينكه 2سال و نيم تحمل كرد و با اينكه هيچ وظيفه اي نداشت بهم لطف كرد و بچم رو نگه داشت يه دنيا ازش ممونم.

مي دونين اگه مامانم قبول نمي كرد ني ني رو نگه داره ،من تصميم گرفته بودم نرم سر كار و بچم رو نگه دارم.بنابراين كارم رو هم مديون مامانم هستم.واقعا كه مامانا يه فرشته هستن .

در حال حاضر هم خيلي استرس دارم .مي ترسم پاني مهد رو قبول نكنه.كاش روز اول مهد سريعتر بياد و با خوبي و خوشي بگذره.

 

ديروز كه رفتم خونه مامانم تا دخترم رو تحويل بگيرم، مامانم گفت كه دايي جونم بي خبر اومده ايران.دايي جون و خونوادش آلمان زندگي ميكنن.حدود سه سال ميشه كه نديدمش.

دايي جون گفته بود كه پريروز تصميم گرفته بياد ايران و رفته بليط گرفته و اومده.

خداي من ببين بعضيها زندگي رو چطور راحت مي گيرن.من كه براي يه سفر كو چيك هم حداقل بايد از يه هفته قبل برنامه ريزي كنم.

حالا هم خونه يه دايي ديگم مستقره و بايد امشب بريم ديدنش.البته يه هفته بيشتر نمي تونه ايران بمونه و زود بايد برگرده(چه بد كه بايد زود بره).

بنابراين تو اين يه هفته بازار مهمونيهاي خانوادگي داغه داااااااااااااااااغه.

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماندانا

مهد خيلی خوبه ولی خوب طبيعيه که چند روز اول خيلی خوشش نياد .

پرنس

سلام خوبی؟مادر بزرگ منم مثل مامان شما بود...تا پنج سالگی منو نگه داشت تا مامانم به کارش برسه خدا مامانتون رو حفظ کنه...ايشالا که مهمونی ها هم حسابی خوش بگزره..راستی هلن جان راجع به اون مهمونی سيزده به در هم بايد بگم که اصلاً موقعيت برای کمک نبود و در واقع کاری که ما پسرا بتونيم انجام بديم نبود و گر نه اين قدرا هم بی مسئوليت نيستم!

دويد جکوب

سلام. از اين که مثل هميشه لطف می کنی و با اينکه من فرصت سر زدن هميشگی و مرتب رو به وبلاگ دوستانم ندارم٬ باز هم محبت می کنی و به من سر می زنی بی نهايت ممنون و سپاسگزار و در عين حال خوشحال هستم از داشتن دوستانی مثل شما. راستش زندگی پنج-شش ساله در بيروت و خارج از ايران به من هم آموخت که مثل دايی بزرگوار شما خيلی در سخت گرفتن زندگی کوشا نباشم. من هم ياد گرفتم موقع سفر يک کوله بردارم و وسايل مورد نيازم رو بندازم توش و برای سه هفته بروم چهار هزار کيلومتر دورتر از محل اقامتم و بعد هم برگردم و آب از آب تکون نخوره٬ من خودم هم عاشق کارهای يک دفعه ای و شوکه کننده هستم. در چهارسالی که در بيروت ليسانس می خوندم٬ خيلی خيلی می آمدم تهران و اکثرا هم همه بی خبر بودند. مثلا دو شب پيش از سفر با پدر و مادرم تلفنی صحبت می کردم و اصلا حرفی از آمدن به ايران باهم نمی زديم و من هم اصلا هيچ برنامه ای نداشتم ولی يکهو دو روز بعدش صبح به سرم می زد ده روز بیام ايران و همه رو ببينم٬ مخصوصا اوقاتی که به تعطيلی دو هفته ای دانشگاه می خوردم٬ صبح می رفتم و بيلط می گرفتم و شب می آمدم تهران...

دويد جکوب

... و مثلا ساعت نه بود که من می رسيدم به خونه و هيچ کس هم خبر نداشت و کليد می انداختم و در رو باز می کردم و خونه ما هم به لطف مهربانی های بی حد و حر پدر و مادرم هميشه شبيه کاروانسرا هست و پر از آدم٬ می آمدم تو و همه رو سوپرايز می کردم و مخصوصا مادرم هميشه با اينکه عادت کرده بود به کارهای بی خبر من ولی شوکه می شد و بعدش هم کيف می کرد که گل پسرش اومده ده روز پيشش باشه...نمی دونم هلن جان...الان که دارم اين مطالب رو برايت می نويسم٬ نزديک دو سال هست که پدر و مادرم رو نديدم٬ خيلی دلم براشون تنگ شده...خيلی شايد کوچکترين واژه ممکن باشه٬ برای برادر کوچکم که در يزد دانشجو هست و هرچقدر که من اصرار کردم که بياد پيش من و اينجا درس بخونه گفت من از بودن در ايران و بودن با دوستانم و درس خوندن در ايران لذت می برم...و نيامد که نيامد...اميدوارم که برای فوق بياد...خلاصه اومدم تا برايت کامنت بگذارم و اظهار نظر کنمُ تبديل شد به درد دل غربت و دوری از ايران و تهران...تهرانی که يک وجب خاک پاکش رو به هزاران جهان نمی دهم.....

دويد جکوب

اما در باره دخمل٬ فکر کنم که الان سن خوبی باشه برای شروع مهد. ممکنه چند روز و چند مدت اول بی تابی و سختگيری کنه ولی بچه های زود با محيط هماهنگ می شوند و اين بهش کمک می کنه که کم کم دور بودن از تو و يا مادر بزرگش رو تمرين کنه و اجتماعی شدن رو تجربه کنه...هميشه هر فعلی در دنيا دو وجه منفی و مثبت داره و هيچ اتفاق و کنش و واکنشی نيست که دو وجه نداشته باشه...ولی به اميد خدا اين کار هم وجه مثبتش غالب هست و با خيال راحت او را به مهد خواهی سپرد...خيلی حرف زدم... تست روانشانی هم رو خواندم٬ در باره خودم بايد بگم که من و اسبم دو نفر نهايی بوديم که از بيابان گذشتيم..

negahyno

bah bah pas mehmon bazi darin . khily khily khosh begzareh beheton

غنچه

سلام هلن جون خدا مامان شما رو حفظ کنه که اينهمه از خود گذشتگی داشته دستش درد نکنه. فکر کنم سن خوبی داری دختر ناز نازی رو می ذاری مهد کودک . من خودم ۶ سالگی رفتم آمادگی زياد راضی نبودم سن پايين راحتتر قبول می کنه

سرباز هخامنشي

سلام ... ممنونم بزرگوارنه در وبلاگ من نظر دادید ... امیدوارم در سایه الطاف اهورا مزدا موفق و سربلند باشید

نازنين

سلام هلن عزيز خوشحالم اما رومی منم پيش مامانمه خيلی دلم می خواد بره مهد حتی ۲ ماه هم رفت اصلا اذيت نکرد اما با اينکه مهدش خيلی خوب بود و حتی خودشم شکايت نمی کنه اما ميگه من دوست دارم پيش مامانی باشم اينجا را دوست دارم حالا تو پانی را بزار ببينم اون چی ميگه؟/