سيب

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم.

باغبان از پي من تند دويد

سيب را در دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو  افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت.

/ 5 نظر / 7 بازدید
چهارراه ديوانه خانه

پيچ و خم زيادی داشت !! اما تهش به جايی ختم ميشد که بخوای بحش فکر کنی ..... يک شاهنامه است !! پ ن :میبینم که کوبیدی و ساختی!! تو هم قالبت رو عوض کردی خبر ندادی!! ميگفتی خودم يک قالب ديونه برات مينوشتم هر طرحی که ميخواستی!! بازم تبريک قشنگ شد ه اينجا!!

چهارراه ديوانه خانه

چرا خانه كوچك ما سيب نداشت.؟؟!! اینم جزو اون سوالهایی که هیچ جوابی براش وجود نداره!! لااقل قانع کننده نیست!! با حال بود..

احسان

شعر های حميد مصدق رو خيلی دوست دارم. گرچه بعضاْ فقط عاشقانه هستش ولی سادگی و بی غل و غشی خاصی دارن. من بايد بگم چرا سيب سرخ خانه ما را نديدی

lili

آدمها کاش به طراوت باغ همسایه رشک نبرند

ا

سلام اين شعر خيلی قشنگه . با اين که قديميه اما هميشه يه طراوتی توش هست ..مثل سيب هايی که هر سال روی درخت سبز می شن شاد باشی ( اون آدرس رو ديدی ؟ )