پدر و پسر

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدندکه
ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد.
به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی یی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کیهستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخشنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت:پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یکقهرمان
هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجبکرد.

پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوهاست ولی این در حقیقتانعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجامدهی،زندگی عینا" به تو جوابمیدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت
بوجود می آید و اگر به دنبالموفقیت باشی، آن
را حتما بدست خواهی آورد.
هر چیزی را که بخواهی، زندگی همانرا به تو
خواهد داد .

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
HARMAMITR

یه عمره از زنگیم مرگ میخوام چرا نداده ؟

مانلي

همون حكايت افكار و خواسته ها...راز! دونستنش آسونه و اجراش سخت.

کورال

اينو قبول دارم... از هر دستی بدی از همون دست می گيری...

ليدا

سلام ...حکايت های جالب و پرمعنی در وب لاگتان می گذاريد...با خواندن این مطلب آخری لذت بردم و فکر کردم و خيلی چيزها را به ياد آوردم متشکرم...خوشحال می شوم اگه به من هم سر بزنید ...شاد باشید

سهيل

سلام آبجـــــــــــی زیبا بود من آپم حتما سر بزن موفق باشی

خانم نويسنده

هلن خانمی چه اتفاق جالبی چون من امروز اين داستانک رو تو مجله خوندم به هر حال ممنون از نوشتن اين پست .

صداي آشنا

ما خلاقيت را از خدا به ارث برديم - وقتي مي انديشيم همان را خلق ميکنيم - ما اينگونه ايم چون خود آن را خلق کرده ايم و تغيير زماني شروع ميشود که مسئوليت همه چيز را خود قبول کنيم