نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   هوو   

35 سال پيش متوجه شد شوهرش رفته و يه زن ديگه رو به عقد خودش در آورده.بهانش هم اين بود كه خانوم ب بيوه است و 5 تا دختر قد و نيم قد داره من هم مي خوام ثواب كنم و اونها رو سر و سامون بدم.حالا هم بعد 35 سال به آرزوش رسيده و همشون رو شوهر داده.بعد از ازدواجشون هم خانوم ب سريعا بچه دار شد تا آقا ديگه نتونه ولش كنه و موفق هم شد.

 

 

چون منبع درآمد و پشتيباني نداشت به زندگي ادامه داد.سوخت و ساخت. 35 ساله كه يه آب خوش از گلوش پايين نمي ره.هنوز هم كه هنوزه وقتي خانوم ب رو ميبينه رنگ از روش ميپره.35 ساله كه داره زجر ميكشه.يه زجر واقعي.

 

حالا در مرز 70 سالگي افتاده و دست و پا و لگنش شكسته.دكترها عملش كردن و به بچه هاش گفتن فقط دعا كنين كه استخوانهاش سياه نشه.خانوم ب تو اين حالت هم راحتش نمي ذاره.هر روز بلند ميشه مياد خونشون و بالاي سرش ميشينه.هر چي هم كه دخترهاش به خانوم ب ميگن به شما احتياجي نيست لطفا برين،به خرجش نمي ره كه نمي ره.ميگه زشته من بايد بمونم و كمك كنم.ولي فقط ميشينه و نگاش ميكنه.

 

 

ميگه ب مياد بالاي سر من بشينه تا ببينه كي من ميميرم و صاحب كل اين زندگي بشه.البته اين حرفا رو با گريه مي زنه.

 

جالبه كه دختر آقا و خانوم ب هم ازين كه مادرش زندگي يه زن ديگه رو بهم ريخته ناراحته و همش بهش ميگه چرا زن دوم بابام شدي؟

 

خانوم ب هم ميگه من زن جووني بودم كه شوهرم مرد و من موندم با 6 تا بچه قد و نيم قد.كاري هم كه بلد نبودم.مجبور بودم ازدواج كنم.اگه ازدواج نمي كردم  احتمالا فاسد ميشدم.

 

من موندم كه واقعا حق با كدومشونه؟

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هلن