نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   پايان ۱۳ سال دوستی   

يكي بود،يكي نبود. سال 1372 بود كه من وارد دانشگاه شدم.اونجا بود كه با پري آشنا شدم.اولش يه آشنايي معمولي بود.مثل بقيه بچه ها.ولي كم كم پري خودش رو به من نزديك و نزديك تر كرد.حتي يه بار مامانش بهم گفت كه پري خيلي مشتاقه با شما دوست بشه و پس از اون در مدت كوتاهي طوري با هم صميمي شديم كه همه فكر ميكردن ما از دوران دبيرستان با هم دوستيم.

براي همديگه از دل و جون مايه مي گذاشتيم.كمتر حرف نگفته اي بينمون بود.چند سال بعد فارغ التحصيل شديم و هر كدوممون يه جايي مشغول كار.ولي باز هم اين مساله باعث جداييمون نشد.با هم تماس تلفني داشتيم.ماهي يه بار هم يا اون ميومد خونه ما يا من مي رفتم اونجا.

بعد من ازدواج كردم.هميشه از گوشه و كنار ميشنيدم كه ميگفتن دخترها بي وفان.وقتي ازدواج مي كنن ديگه دوستاشون رو فراموش ميكنن.ولي من هميشه به پري زنگ مي زدم.نمي خواستم ازدواج كردنم مانع دوستيمون بشه و نشد. باز هم خونه هم رفت و آمد مي كرديم.

يكسال و نيم بعد اون ازدواج كرد.و از اون روز تا حالا هر سال ارتباط تلفنيش با من كمتر و كمتر ميشه.تو مدتي كه ازدواج كرده،دو بار مهموني دعوتش كردم كه هيچكدوم رو نيومد.از قبلش هم بهم نگفت كه نمياد همون شب وسط مهموني زنگ زد و گفت نمياد.بار اول بهانش مريضي مادر شو هرش بود.كه از نظر من قابل قبول نبود.چون مادر شوهرش علاوه بر اين پسر دو پسر و دو دختر ديگه هم داره و تازه مريضيش چيز حادي هم نبود.

دفعه دوم هم گفت كه شوهرش ماموريته و قرار بوده امشب بياد ولي پروازش تاخير داشته.من هم گفتم:خوب خودت تنها بيا.ولي به جاي جواب خنده تحويلم داد.

روابط ما همينجوري ادامه داشت تا اينكه تو بعضي وبلاگها خوندم كه دوستي ها زمان دارن.وقتي زمان يه دوستي تموم شد،رابطه رو تموم كنين و ازش بياين بيرون.هنوز كلي آدم رو زمين وجود دارن كه ميتونين با هاشون دوست بشين.

اين حرفها خيلي منو به فكر فرو برده.آيا بايد اين دوستي 13 ساله رو همينجا خاتمه بدم يا نه ؟

دوستان خوبم شما ها كمكم كنيد و بهم بگين چه كار كنم؟

و يه سوال مهمتر اينكه چطور اين مساله رو بهش تفهيم كنم؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥ - هلن