نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   ما واقعا چقدر فقير هستيم!   

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه آنجا زندگي مي كنند، چقدر فقير هستند.

آنها يك روز و يك شب را در يك خانه محقر روستايي بسر بردند.

در راه باز گشت و پس از پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد:نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد: عالي بود پدر.

پدر پرسيد:آيا به زندگي آنها توجه كردي؟

پسر پاسخ داد: فكر مي كنم!

و پدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا.ما در حياتمان يك فواره داريم و آنها رود خانه اي دارند كه نهايت ندارد.ما در حياتمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوار هايش محدود مي شود، اما باغ آنها انتها ندارد.

در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه كرد: متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥ - هلن