نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   نادر   

شنبه هفته پيش كه سمينار بودم،موقع پذيرايي يه آقايي رو ديدم كه خيلي بنظرم آشنا اومد.كمي كه فكر كردم ديدم نادره.

نادر شوهر شيرين بود.با شيرين تو محل كار قبلي همكار بوديم.البته نادر منو نمي شناخت و من اونو از دور ديده بودم.

چيزي كه خيلي جلب توجهم رو كرد اين بود كه نادر مدام تو سالن پذيرايي راه مي رفت و با خودش حرف مي زد.اول فكر كردم شايد داره با موبايل حرف ميزنه.ولي خوب كه دقت كردم ديدم نخير، ايشون دارن با خودشون حرف مي زنن!!

از زندگي شيرين و نادر بي خبر نبودم.مي دونستم كه چند ماهيه كه شيرين قهر كرده و رفته خونه باباش.ديگم نمي خواد برگرده.مي خواد طلاق بگيره و بره سراغ يه زندگي جديد.حتي تو اين چند ماه نيومده پسر ۳ سالش رو ببينه.

ولي نادر گفته طلاقش نميدم تا دندوناشم مثل موهاش سفيد بشه.

با ديدن نادر ياد اون سالهايي افتادم كه با شيرين همكار بودم.هميشه از خونواده شوهرش شاكي بود.هر وقت كه مادر شوهرش ميومد خونشون باعث ميشد اون و نادر يه دعواي حسابي باهم بكنن.يه بار هم مادر شوهره بهش گفته بود: تو دكتر شدي ولي آدم نشدي.

چند سال پيش كه مي خواستن خونه بخرن،شيرين برام تعريف كرد:

ديروز كه رفتم خونه صاحب خونمون يواشي منو كنار كشيد و گفت شيرين خانوم از صبح تو خونتون دعواست.مادر شوهرت مدام داد و بيداد ميكنه و ميگه نبايد حتي يه دنگ ازين خونه رو به اسم شيرين كني.شوهرت هم اولش زير بار نمي رفت.ولي بعد سر و صدا ها خوابيد.

شبش نادر بهم گفت نميتونم خونه رو به اسمت بخرم.منم گفتم باشه اشكالي نداره.

گاهي هم شكايت مي كرد كه نادر كتكش ميزنه و ....

 

روزي كه اومد و بهم گفت: هلن من باردارم،خيلي تعجب كردم.با خودم گفتم اين كه با شوهرش اينقدر مشكل داره چرا مي خواد بچه دار بشه.

بعد با خوش خيالي تمام فكر كردم شايد مشكلشون اونقدر ها هم زياد نبوده و شيرين پياز داغش رو زياد ميكرده.

روانشناسا ميگن مادر و پدر نبايد بخاطر وجود بچه زندگيشونو تباه كنن و به اصطلاح بسوزن و بسازن.ولي الان با اين وضع هم زندگي هر سه نفر داره تباه ميشه:

مادري كه همش دلتنگ و نگران بچشه.

شوهري كه ديوونه شده.

پسر بچه اي كه ويلون و سر گردانه.

ديگه گيج شدم.نمي دونم كار درست كدومه ؟ ماندن يا رفتن.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥ - هلن