نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   باز گشت از غيبت صغری   

من اومدم.خوش اومدم.

 

مهموني تولد پاني به خوبي و خوشي برگزار شد.جالب اينكه يكي از مهمونا كه گفته بود نمياد، اومد و كلي خوشحالم كرد.

دوست صميميم هم ماموريت بودن شوهرش رو بهانه كرد و نيومد.بهش گفتم خوب خودت تنها بيا.در جوابم فقط خنده تحويلم داد.

شام جوجه كباب،قرمه سبزي،بيف استروگانف و ماكاروني با پنير درست كرده بودم.همه كارها به جز پختن برنج رو خودم انجام دادم.نمي دونم راسته يا تعارفه ولي مهمونام ميگفتن كه غذاها خيلي خوشمزه شده.منم كلي كيف ميكردم.

پختن برنج هم مثل هميشه به عهده مامانم بود.راستش از پختن برنج تو حجمهاي بالا خيلي ميترسم. ولي بالاخره بايد يه روز اين كار رو هم تجربه كنم.

كيك تولد ساعت ۲ آماده بود.كيك رو گرفتيم و رفتيم آتليه براي گرفتن عكس.ني ني خانوم همش ورجه وورجه ميكرد و نميذاشت ازش عكس بگيرن.طوري كه مجبور شدن صاحب آتليه رو كه يه پيرمرد خوش سرو زبون بود براي گرفتن عكس صدا كنن.اون هم خيلي حرفه اي عمل كرد و همينطوري كه با پاني صحبت ميكرد ازش عكس ميگرفت.

متاسفانه تو راه برگشت كيف من خورد به كيك و بغلش خراب شد ولي خدا رو شكر تو عكسا معلوم نيست.

مهمونا حدود ساعت ۶يكي يكي پيداشون شد.بعدش هم يه بزن برقص حسابي راه انداختيم.پاني دست اونايي كه نشسته بودن رو ميكشيد و مي گفت:پاشين،پاشين بيقصين.

آخرش فكر كنم اين دختره يه رقاص ازآب در بياد.

اين هم از تولد 2 سالگي پاني عزيزم.

پ.ن:از همه دوستان عزيزي كه تولد پاني رو تبريك گفتن تشكر ميكنم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ - هلن