نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   خيانت   

هفته پيش مطلبي رو تو وبلاگ علي عزيز خوندم كه منو ياد يه خاطره انداخت.خاطره اي نه چندان شيرين مربوط به حدود 5 سال پيش.

ماجرا از اين قرار بود كه سال 1380 به يه كلاس هنري ميرفتم.اونجا با فرناز و دوستش "م" آشنا شدم. "م "دختري بود خوش قد و بالا با پوستي بسيار سفيد و موهايي بلوند كه توجه هر زن و مردي رو به خودش جلب ميكرد.

يه روز داشتم با "م" صحبت ميكردم كه برگشت گفت:چند روزه پسرم پيش منه.فوري دوزاريم افتاد كه ايشون مطلقه هستن.بهش گفتم:حتما خيلي خوشحالي.از جوابش كم مونده بود كه شاخ در بيارم. بهم گفت:نه بابا!!! تو اين چند روز كل خونمو بهم ريخته.

با اين حال گاهي دلم براش مي سوخت و با خودم ميگفتم حتما شوهرش خيلي بد بوده كه طفلك مجبور شده كه با وجود يه بچه طلاق بگيره.

بعد از مدتي ديدم كه فرناز ديگه با "م" نميگرده.علت رو جويا شدم.فرناز گفت:راستش هلن جون اخلاق و رفتار "م" مورد تاييد من نيست بهمين خاطر ترجيح ميدم كه كنارش بذارم.

اون موقع چيز زيادي از حرفاي فرناز دستگيرم نشد.ولي بعدها كه با فرناز صميمي تر شدم،ماجراي "م" رو برام تعريف كرد.(از اينجا ببعد از زبان فرناز نقل ميشود.)

"م" چند سال پيش با شوهرش فرهاد ازدواج كرد.اونا زندگي خوبي داشتن و صاحب يه بچه هم شدن.از نظر مالی هم وضع خوبی داشتن و فرهاد خودش صاحب یه شرکت بود.پسرشون 2 ساله بود كه يه روز "م" ازم خواست بيام خونشون و از پسرش تگهداري كنم.نميدونستم ميخواد كجا بره.بعد كه برگشت ازش پرسيدم كه كجا بودي؟

برام تعريف كرد كه با يه پسر آشنا شده.خيلي نصيحتش كردم.ازش خواستم اين كارو نكنه.ولي بخرجش نرفت كه نرفت.

البته بهم گفت كه اين كارو كنار ميذاره.ولي دروغ ميگفت.باز هم با اون پسره رفت و آمد ميكرد.منتها چون من مخالف اين كارش بودم.موضوع رو از من هم پنهان مي كرد.

انقدر اين كار رو تكرار كرد تا شوهرش بهش مشكوك شد و مكالماتش رو ضبط كرد.فرهاد به خيانت "م" پي برد و طلاقش داد.

حالا هم بعد از طلاق هر روز با يكي دوست ميشه.

اونموقع بود كه فهميدم ‌چرا از اومدن پسرش چندان خوشحال نيست.تا مدتها كلمه هر روز با يكي رو  تو ذهنم تكرار مي كردم و با خودم فكر ميكردم:اخه چرا بعضيها قدر زندگيشونو نميدونن.چطور يه مادر حاضر ميشه بچه شو بذاره و بره دنبال هوسش و هزاران چراي ديگر كه تا به امروز جوابي براش پيدا نكردم.

پ.ن:فرهاد هنوزم ازدواج نکرده.میگه دیگه به هیچ زنی اعتماد نداره. 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - هلن