نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   دوستی   

ديروز داشتم وبلاگ احسان عزيز رو مي خوندم.در مورد روابط دختر و پسر و دوستيهاي ساده بين اونا گفته بود.بي اختيار ياد يه خاطره افتادم.

سالها پيش تو جمع دوستانم،آقايي بود به نام محمد.از اولين باري كه ديدمش و باهاش صحبت كردم ديدم حرفام رو خيلي خوب ميفهمه.

بعد از اون روز، دفعه بعدي كه دوستان جمع شدن، من نتونستم برم.دفعه قبل محل كارم رو بهش گفته بودم.اونهم شمارمو از 118 گرفته بود.بهم زنگ زد و حالمو پرسيد.

خيلي خوشحال شدم.چون توي اون فقط محمد بهم زنگ زده بود و جوياي حالم شده بود.

دفعات بعد من و محمد و فرناز دوستم ساعتها منشستيم و با  هم صحبت مي كرديم.هر وقت مشكلي برام پيش ميومد باهاش در ميون ميذاشتم.اونهم همينطور.

مثلا يه بار يه پسري از تو همون جمع دوستان مدام مزاحمم ميشد و اذيتم ميكرد.مسئله رو باهاش در ميون گذاشتم.فوري با كمك يه نفر ديگه مسئله رو حل كرد.

يه دوستي معنوي بين ما شكل گرفته بود.شده بود يه راهنما و مرشد براي من.حرفاش خيلي به دلم مينشست.از همصحبتي باهاش لذت ميبردم.

و همنطور چند ماهي گذشت.تا اينكه مسئله يه خواستگار پيش اومد.واسش تعريف كردم.مثل تمام مسائل ديگه اي كه واسش تعريف مي كردم.

ديدم اينبار حرفاش فرق كرده. مدام ميگه: مواظب باش گول نخوري. مواظب باش به هر كسي جواب مثبت ندي و ....

احساس كردم اين دوستي داره از يه ارتباط معنوي و دوستانه خارج ميشه.ديگه تو جمع دوستام نرفتم.

چندين بار بهم تلفن زد . برام پيغام فرستاد.

راستش شوكه شده بودم. انتظارش رو نداشتم.احساس خيلي بدي بهم دست داد.

جواب من به خواسته اون نه بود. اونهم از اين "نه" شوكه شد.

و خلاصه دوستي معنوي ما همينجا پايان گرفت.

آقا محمد از همه خداحافظي كرد و گفت ميره  اروپا.ولي دروغ ميگفت همينجا بود تو تهران.ولي ديگه نمي خواست تو جمع دوستا باشه.

حالا گهگاهي با فرناز تلفني صحبت ميكنه.من هم حالشو از فرناز مي پرسم.

شايد اين سوال تو ذهن خيليها تداعي بشه كه " چرا باهاش ازدواج نكردم؟"

دلايل زيادي داشتم. من هميشه بهش به چشم يه دوست نگاه ميكردم نه يه همسر. از نظر تحصيلات و مو قعيت اجتماعي و ... به نمي خورديم.

من و آقا محمد مي تونستيم دوستاي خوبي براي هم باشيم. ولي همسر خوب، نه.

تو دوستي ها بايد بدونيم كجا ايستاديم و رابطمون چطوريه.اگه اينو درك كنيم دوستيها مون پا بر جا ميمونن.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥ - هلن