نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   بی اعتمادی   

 

اين داستان واقعي رو تو سايت زنان در ايران خوندم. شايد در سرگذشت خيلي هامون شبيهش اتفاق افتاده باشه.

آره! در دنياي امروز ما خيلي نسبت بهم بي اعتماديم.توي ايران كه اينجوريه.بقيه ممالك دنيا رو نميدونم.

علتش هم شايد اين باشه كه انقدر دروغ شنيديم و انقدر ريا و سيابازي ديديم كه ديگه خوبي و مهربوني رو باور نداريم.

هلن بلند شو زنگارها رو از رو قلبت پاك كن.صاف شو، دريايي شو.

و اما داستان:

ظهر حدود ساعت 13 بود از میدان محسنی به سمت شریعتی در حال حركت بودم، سر خيابان شهید نظری موتوری با سرعت از كنارم گذشت، همین موقع متوجه شدم كه كیفم و بعد دستم مثل طناب دنبالش كشیده شد. تا قبل از اینكه به خودم بیایم با صورت روی زمین خوردم و دو بار مچم پیچ خورد . درد شدیدی در صورت و كتف داشتم و دست آخر نفهمیدم دستم چطوری از بند گره خورده كیف جدا شد و با سرعت به جدول كنار خیابان شهید نظری خوردم.تنم درد می كرد و یكی از چشمهایم نمی دید ( به خاطر ضربه و خونریزی )احساس ميكردم مردم به كنارم آمده اند و دو زن در حال التماس هستند كه مردم من را به بیمارستان برسانند. چیزی نفهمیدم تا بیمارستان خاتم داخل اوراژنس وقتی چشم باز كردم، پرستار با آرامش گفت : باز نكنید، اجازه بدهید.

وقتی چشم باز كردم انگار پلكم اجازه نمی داد جایی را ببینم. چشمم به مادرم و حال و روزش افتاد خندیدم و گفتم :چیه ! گریه می كنی ؟ بعد برای اینكه كتفم پیچیده بود برای جراحی به اتاق عمل رفتم و خلاصه 2 روز اوضاع بدی داشتم.

 بعد از دو سه روزی جوانی را دیدم كه جسته گریخته در زاویه دیدم قرار می گیرد و به محض جلب توجه چشم از من می دزده. وقتی پرس و جو كردم متوجه شدم همان جوانی است كه از خیابان شهید نظری من را به بیمارستان رسانده 250 هزار تومان به حساب ریخته كه پذیرش بشوم و الخ.
روز چهارم بود كه خیلی خودمانی با من صحبت كرد و حتی روی تخت كنارم نشست.
خیلی بدم آمد بهش گفتم روی تخت ننشین پاهایم درد می گیره كه بلند شد.

بعد خیلی سریع خداحافظی كرد و رفت. از نوع رفتار خودم هم ناراحت بودم و هم خوشحال. نمی دونم چرا ذهنیت های ما اینقدر بد شده و چون شنیده بودم كسانی در چنین موقعیت هایی برای مدتی عشق دیشلمه دست به چنین كارهای خاص جوانمردانه می زنند. فرداش نیامد و من از برادرم خواستم كه هزینه های تقبل شده را به او بدهد و مرخصش كند. روز آخر حضورم در بیمارستان هزینه های وی را پرداختند و رفت و من دیگر ندیدمش.

روی ویلچر بودم داشتم از بیمارستان بیرون میامدم دیدم دختر بسیار زیبا و فوق العاده ای كه حداقل پالتوی پوست چند میلیونی تنش بود با دسته گلی مقابلم ایستاد و احوالپرسی كرد. باور كنید به خاطر فضا یادم رفت بپرسم ما همدیگر و كجا دیدیم. ولی آخر سر كه خواست صورتم را ببوسد گفت. خانم مهرزاد متاهل است و من همسرش هستم. او نظر بدی به شما نداشت. گفت به شما بگم كه فكر و خیال نكنید. اگر یكی هم مثل او نامزد قبلی اش رو به بیمارستان می رساند. شاید امروز مهرزاد خوشبخت تر بود. من و تو هم با هم آشنا نمی شدیم.

خداحافظی كرد بدون اینكه منتظر جوابی از من باشد رفت.

من موندم یك دنیا منفی بافی در مغزم و اینكه چقدر من خودخواه بودم و چقدر این دختر واقع بین و ایثارگر. من كجا و این كجا ! بعد نمی دونم وجدانم بود یا نفسم كه گفت : تقصیر تو نیست. وقتی اعتماد از بین میره، فاصله قلب ها حتی در این شرایط هم دور می شود. آمدم بیرون بیمارستان. منتظر بودم ماشین برادرم كنار در بیمارستان برسد. دو پسر روی موتور رسیدند جلوی من و یكی شان گفت : خانم خوشگله كجا میری ؟! جوابی ندادم چون تنها بودم. ادامه دادند: بیبین حواست و جمع كن جای آشنا بری اینجوریت نكنند !! بعد در حالیكه گاز به موتورشان دادند و صدای خنده هایشان خیابان را گرفت دور شدند. همزمان نگهبان بیمارستان بیرون پرید و كلی فحش و بد و بیراه تركی نثارشان كرد.

با خنده به نگهبان گفتم : پدرجان ولشون كن، ایراد از ماست. هر وقت یاد گرفتیم با هر كسی معامله كلی نكنیم و آدم ها را به خاطر ذهنیت ها دسته بندی نكنیم شاید یه ذره وضعمان بهتر بشود.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - هلن