نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   داستان عجيب يك ازدواج   

سالها قبل يه دوست خانوادگي داشتيم كه اسم  پسرش مزدك بود .پدر اين مزدك چند سال قبل فوت كرد و مزدك كه خيلي به پدرش علاقه داشت مدتي افسرده شد.بعد از بهبود  رفت سر كار و به همه اعلام كرد كه تا خواهراش رو سر و سامون نده و اونها ازدواج نكنن ، خودش ازدواج نمي كنه.

 

تا اينكه چند ماه پيش خبر رسيد كه ايشون ازدواج كردن

ماجراي ازدواجش هم ازين قرار بود كه ظاهرا ايشون تو چت با دختري آشنا ميشه كه احضار روح مي كنه و روح باباش رو براش احضار ميكنه تا مزدك با باباش حرف بزنه.

بعد هم اين خانوم به مزدك ميگه كه مادرت تو رو جادو كرده تا نتوني ازدواج كني.مزدك رو مي فرسته پيش يه درويش كه جادو رو باطل كنه.درويشه هم بهش ميگه با اين دختر ازدواج كن تا جادوت باطل بشه.

مزدك هم تصميم ميگيره كه با دختره ازدواج كنه.به تحريك دختره ميره خونشون شيشه ها رو مي شكونه و سهم ارثيه اش رو از خونه اي كه مادر و خواهرش توش زندگي ميكنن مي خواد كه دايي اش پول ارثيه رو جور ميكنه و بهش ميده.

بدون اينكه دختره رو به مادرش نشون بده ميره و عقدش ميكنه.الان هم دارن با هم زندگي ميكنن.

 

چند نفري كه دختره رو ديدن ميگن كه خيلي متاسفن كه مزدك با همچين دختري ازدواج كرده.

صميمي ترين دوست مزدك هم باهاش قطع رابطه كرده.

اگر جلوي دختره اسم  مادر و خواهر مزدك رو بيارن،حالش بهم مي خوره و بالا مياره.

مادرش از من و شوهرم كمك خواسته ولي نمي دونيم چطور بهش كمك كنيم.شما راهي بفكرتون ميرسه؟

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - هلن