ديدار با هلن |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List -------------------------------------------------------------------------- |
وبلاگ | آرشیو | تماس |
فرصت
نمی دونم چرا تا یه خطایی از کسی سر میزنه فوری بهش لیبل میزنیم که مثلا اون دروغگوئه یا بی ادبه و .....
بعدش این لیبلها رو تو ذهنمون حک میکنیم و اگه طرف بخواد تغییر کنه تو ذهنمون مقاومت میکنیم و نمی پذیریمش و گاهی هم فکر میکنیم که داره الکی خودش رو جور دیگری نشون میده.
یه بنده خدایی تازه اومده به واحد ما.تو واحد خودشون خیلی حرفها در موردش میزنن.اولش که اومده سعی می کردم باهاش حرف نرنم و محلش نذارم ولی با گذشت زمان احساس کردم که اون می خواد تغییر کنه اگه من و بقیه این فرصت رو هم تو ذهنمون و هم رفتارمون بهش بدیم.
الان رفتارم ١٨٠ درجه باهاش فرق کرده.اون هم خیلی تغییر کرده و هر روز داره سعی میکنه که بهتر رفتارکنه.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧ - هلن
A beautiful friend
هفته پیش موفق شدم یکی از دوستان وبلاگی رو ببینم.راستش اون تنها دوست وبلاگی که تا به حال موفق به دیدنش شدم.
خیلی تجربه خوبی و زیبایی بود.اینکه تو چند وقت یکی رو بشناسی.مدتها نوشته هاشو بخونی ولی ندونی که چه شکلیه.تن صداش چه جوریه.طرز رفتارش کدومه و ....
و ناگهان فرصتی بدست میاد که می تونی اونو از نزدیک ببینی و همه اونا رو با تصاویر ذهنی قبلی که از دوستت داشتی مقایسه کنی.
این دوست عزیز کسی نیست جز نازنین عزیزم (وبلاگ عادت می کنیم).
راستش از نوشته هاش حدس می زدم که دختر خون گرمی باشه.دیدم حدسم کاملا درسته.اون بسیار خونگرم و با محبت بود و بسیار دوست داشتنی.
خوشحالم که از نزدیک باهاش آشنا شدم.امیدوارم دوستیمون ادامه پیدا کنه.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٧ - هلن
A bad day
دیروز روز بدی بود.چرا که از همون اول صبح که اومدم سر کار حالم گرفته شد و تا آخر ساعت اداری هم همچنان غمگین و ناراحت بودم.
صبح که اومدم سر کار دیدم یه نفر تلفنم رو خط خطی کرده و اسم یکی از همکاران رو از روی تلفنم خط زده.من هم که کلا از خط خطی بسیار بدم میاد کلی عصبانی شدم و به دنبال اون شخص گشتم.پس از مدتی کاشف به عمل اومد که بر و بچه های محترم مرکز تلفن این دسته گل رو به آب دادن و بدون اینکه از بنده سوالی بپرسن داخلی یکی از همکارا رو قطع کرده و روی اسمش رو هم خط کشیدن.
هنوز از عصبانیت ناشی از خط خطی تلفنم فارغ نشده بودم که یکی دیگه از همکارای واحد بغلی تلفن کرد و کلی از بنده ایراد گرفت که چرا صبح نرفتم خدمتشون و سلام عرض نکردم.هر چی هم که من توضیح دادم که من اومدم ولی شما ها نبودید به خرجش نرفت و شروع کرد به نصیحت اینجانب که بنده دوباره جوش آوردم و سریع به مکالمه خاتمه دادم.
کلا این همکارمون احتمال داره که رئیس واحدشون بشه برای همین هم جو گیر شده و انتظار داره همه برن بهش سلام کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن:مدتی بود که مامانم مریض بود و احتمال یه بیماری خیلی بد رو براش می دادن.نمی دونین که چه روزایی رو گذروندم.فکر میکردم دیگه دارم مامانم رو از دست میدم.این بار هم خداوند به دادم رسید.اون منو دید و صدام رو شنید.جواب آزمایشات مامانم منفی بود.خدا رو شکر داره کم کم سلامتیش رو به دست میاره
خدا جونم باز هم ازت متشکرم.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧ - هلن
دلم گرفته
دلم گرفته از دست تمام اونایی که فقط شعار میدن و بهش عمل نمیکنن.
از دست تمام کسانی که در حقم نامردی کردن
از دست همه اونایی که بهم دروغ گفتن
و از دست خودم که باورشون کردم و روشون حساب باز کردم
پيام هاي ديگران () link شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧ - هلن
دهم شهریور
یکی از دوستام تقریبا دو ماه پیش یه نی نی خوشگل به دنیا آورد و اسمش رو گذاشت آرمیتا.
این آرمیتا خانوم مدام سرما می خوره.وقتی هم سرما می خوره مدام شیر بالا میاره.چند روز پیش که برده بودنش دکتر، دکتر برای بچه قطره ضد تهوع تجویز میکنه و میگه که سه قطره ازین دارو بهش بدین.
منتها بابای بچه حواسش پرت میشه و به جای سه قطره ۶ قطره بهش دارو میده.نمی دونین هم خودش و هم من چه لحظات پر استرسی رو گذروندیم .هر لحظه منتظر بودیم بچه یه چیزیش بشه.دکتر هم نمی تونست کاری بکنه چون وقتی فهمیدن بهش داروی اضافی دادن که دیگه جذب شده بود.
خدا رو شکر این ماجرا به خیر گذشت و آرمیتا چیزیش نشد.
مادرا و پدرایی که بچه کوچیک دارین تو رو خدا مواظب باشین.بچه ها خیلی حساسن.دوست من فقط شانس آورد.
وگرنه الان.....
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧ - هلن
نهم شهریور
هفته پیش جشن پایان مهد کودک بچه هایی بود که امسال میرن مدرسه.برنامه خیلی قشنگی بود که همش توسط بچه های مهد اجرا میشد.
دخترکم در این مراسم هم شعر فارسی خوند و هم شعر انگلیسی و هم تو کنسرت شرکت داشت و با بچه ها بلز میزدن.
حالا وسط مراسم که می خواستن موسیقی رو شروع کنن دخترکم با صدای بلند به مربیشون گفت: خاله اون چیه تو دستته.
همه حاضرین از خنده روده بر شدن.
تو کنسرت خیلی قشنگ بلز میزد.
نفهمیدم دخترکم کی اینقدر بزرگ شدتا بتونه کنسرت اجرا کنه.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧ - هلن
چهارم شهریور
دیشب عروسی پسر یکی از همکاران بود.این همکارمون کلا آدمیه که
نمی دونه هر حرفی رو باید کجا بزنه.و اکثر اوقات با بد حرف زدنش به
قول معروف زیر آب همکارها رو می زنه.بنابراین چند تا از همکارا با هم
دست به یکی کردن و نرفتن عروسی پسرش.ولی من دلم به حالش
سوخت و رفتم عروسی.
استدلالم هم این بود که نرفتن ما هیچ تاثیری تو رفتار این آقا
نداره.وقتی تا حالا یاد نگرفته که چطوری باید حرف بزنه در سن ۵۶
سالگی هم یاد نخواهد گرفت و اگه هممون نریم دلش میشکنه.
خلاصه اینکه دیشب ما فقط دو نفر بودیم که رفتیم عروسی و بسیار هم
خوش گذشت.البته از تبعاتش اینه که الان کمی منگ هستم.
یکی از همکارا هم برام قیافه گرفته که چرا من رفتم عروسی.من هم
تصمیم گرفتم که محلش نذارم تا حالش خوب بشه.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٧ - هلن
سوم شهریور
هفته گذشته متوجه شدم که کمی تغییر کردم.یادتونه چند وقت پیش تو یه پست نوشتم ازینکه خیلی ها فقط وقتی باهام کار دارن بهم زنگ میزنن خیلی ناراحتم و....
هفته پیش باز هم یکی بهم زنگ زد و ازم چند تا سوال پرسید این بار نه تنها ناراحت نشدم بلکه یه جورایی وظیفه خودم دونستم که آگاهی هام رو در اختیار کسانی بگذارم که بهش احتیاج دارن اونهم درست در زمانی که بهش نیاز دارن.حتی ازینکه اون دوست داره ازم تشکر میکنه(البته تشکر خیلی غلیظ) خوشحالم نکرد و بهش گفتم که کار مهمی نکردم.
چه فایده داره اگه درسی که خوندم رو تو مغزم حبس کنم و گره از مشکلات هیچ کس باز نکنم.
حالا الان دیگه ازینکه فقط موقع احتیاج بهم تلفن کنن ناراحت نمی شم.
خودم هم نمی دونم چرا؟؟؟؟؟ ولی من تغییر کردم.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧ - هلن
بیست و نهم مرداد
فعلا در محل کارم آرامش حکمفرماست و همه یه جورایی سرشون تو لاک خودشونه.رئیس هم مدام غر می زنه و نیرو و امکانات می خواد که البته بهش نمی دن.چون تو این مدت هیچ کار مهمی انجام نداده تازه کلی هم با پرسنل مشکل داره. بگذریم
شنبه شب به یکی از مراکز خرید رفته بودیم.دیدیم جشن نیمه شعبان دارن.ما هم موندیم.یه آقاهه که سعی می کرد ادای ماهی صفت رو در بیاره حدود یک ساعتی برنامه اجرا کرد و گاهی از آهنگای خواننده ها هم می خوند(البته در حد دو جمله)
پانی می گفت:این آقاهه چرا همه آهنگا رو نصفه می خونه؟؟؟
واقعا نمی دونستم باید چه جوابی بهش بدم.
تازگیها هر وقت از دستش ناراحت میشم یا دعواش میکنم وسط دعوا میگه مامان لپت رو بیار.بعدش که خم میشم یه ماچ آبدارم میکنه ومن دیگه:

پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٧ - هلن
بیست و ششم مرداد
رئیس مجبور شد کوتاه بیاد و خانوم س رو به کارگزینی نسپرد.چرا که می دونست به ضرر خودش تموم میشه و س تمام بی ادبی ها و بد رفتاریهاش رو برای مقامات بالاتر تعریف میکنه و آبروش میره.برای همین خانوم س رو به یکی از آقایون باسابقه واحد سپرد تا زیر دست اون کارکنه.
البته خانوم س خیلی ازین تصمیم خوشحال نیست و دوست داره خودش مستقیم با رئیسش کار کنه.ولی فعلا مجبوره که هیچی نگه و کار کنه.
فعلا آرامش در واحد حکمفرماست.ولی می دونم که پایدار نیست.
دیروز رفتم دیدن یکی از دوستانم که ماه پیش زایمان کرده بود.بچه اش یه دختر خوشگل و ناز بود که موقع تولد ٣٨٠٠ وزن داشت.ولی دوستم به شدت چاق شده بود.یاد اضافه وزن خودم بعد از زایمانم افتادم.بهش دلداری دادم که با شیردهی کمی لاغر میشی.بعد از اتمام دوران شیردهی هم برو دکتر و رژیم بگیر.
بچه اش خیلی شبیه شوهرش بود.نمی دونم چرا دخترهای اول اینقدر شبیه باباشون میشن؟؟؟؟
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٧ - هلن

