نویسندگان وبلاگ :

هلن


هلن


آرشیو وبلاگ :
آذر ٩٠
آبان ٩٠
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
يادداشتهای آخر شب
و خدا اينجا بود
ام اس خاموش
اين مهمان ناخونده
فنگ شويی
غريب آشنا
اليگا جون
نازنين
نگاهي نو
قله نشين
سرباز هخامنشی
کاپيتانی بدون هواپيما
من و زندگی
برديا پسر خوشگل مامان
آبی خاکستری سياه
ديروز،امروز و فرداهايم
راه روشن
choakam
پرند نيلگون
last flight
پرنس
جامدادی
عطيه
دکورتن
يک سبد عطر ياس
iran''s children
تولدی دوباره
مهربانی آمد و ...
رز سفيد
هری پاتر
يک عاشقانه آرام
دويد جکوب
Dead man
خلوتهای تنهايی
nanus
از دل تا قلم
كسي صدايم مي زند
خانم نويسنده
بهای زن بودن
جاودانه

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

 


   معلم روستا   

این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است .

 پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است .. اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد .

  پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟

  پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد .

  روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین داروی جهان است.

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠ - هلن


   شادی   

به تازگی در مورد خانواده ای شنیدم که بسیار شادند.

 نه اینکه فکر کنید پولدارند نه  یا اینکه آدمهای خاصی هستند.

آنها آدمهای بسیار معمولی با درآمدی بسیار کمتر از خیلی از ما ها هستند. ولی شادند.

به هر بهانه ای مثل جشن تولدهایشان،روز مادر،روز پدر و... برای خودشان مهمانی برپا می کنند.

 نه اینکه فکر کنید مهمان دعوت می کنند، نه. فقط خودشان چهار نفر(مادر و پدر و دو فرزند) هستند و بس.

کیک می خرند و شام خاصی درست می کنند و بعدش هم هر چهار نفر می زنند و می رق.صند.

از خودشان فی .لم هم می گیرند. و خلاصه چهار نفری با هم حا.ل می کنند.

با خودم که مقایسه شان می کنم، می بینم که چقدر با من تفاوت دارند.آنها به هر بهانه ای شادی را وارد خانه شان می کنند و من غم را.

زانوی غم بغل می گیرم که چرا بیشتر دوستانم به خارج رفته اند و من الان دوست خاصی ندارم که دعوتشان کنم و ....

می خواهم ازین ببعد مانند این خانواده زندگی کنم. شاد شاد شاد.

خدایا تو هم کمکم کن.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠ - هلن


   یک عدد مادر نادم   

دیروز گلوم درد می کرد و به همین خاطر عصبی بودم.رفتم خونه مامانم دنبال دخترک.اون هم مدام از سر و کولم بالا می رفت من هم چند بار ازش خواستم از گردنم آویزون نشه. ولی اون گوش نکرد. من هم  کنترل خودم رو از دست دادم و جلوی همه دعواش کردم.اون هم بهش برخورد و گریه مفصلی کرد.

الان خیلی از کار خودم پشیمونم و کلی گریه کردم.نمی دونم چکار کنم که تو اینجور وقتها بتونم بر خودم مسلط باشم و عصبانی نشم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩٠ - هلن


   نکته مدیریتی   

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار 
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ 
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره 
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ... 
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن 
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ 
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!!!!!

 

 

نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت  ارزیابی کنید

 

v     این متن از طیق ای میل به دستم رسیده است.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٠ - هلن


   پرواز ف   

دوشنبه هفته پیش دوست خوبم در واقع بهترین دوستم رفت امریکا تا اونجا زندگی جدیدی رو در کنار همسرش شروع کنه.براشون آرزوی خوشبختی می کنم.

ولی دلم از همین الان براش تنگ شده.روز خداحافظی یه حسی بهم می گفت که این آخرین باریه که میبینمش.اگرچه خودش معتقد بود که دو سه سال دیگه بر می گرده.

ماجرای دوستیمون هم جالبه.تو یه کلاس با هم آشنا شدیم.اوایل فقط سلام و علیک داشتیم وبس. ولی یه روز در عرض دو سه ساعت با هم صمیمی شدیم .جوری که به گفته ف دوستانی شدیم از خواهر به هم نزدیکتر.

حالم الان مثل ادمایی که یه تکه از قلبشون کنده شده. دل شکسته

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳٩٠ - هلن


   سلامی دوباره   

سلام دوستای خوبم

من دوباره برگشتم و به زودی از خودم ،دوستانم و زندگیم براتون میگم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٠ - هلن


   فرصت   

نمی دونم چرا تا یه خطایی از کسی سر میزنه فوری بهش لیبل میزنیم که مثلا اون دروغگوئه یا بی ادبه و .....

بعدش این لیبلها رو تو ذهنمون حک میکنیم و اگه طرف بخواد تغییر کنه تو ذهنمون مقاومت میکنیم و نمی پذیریمش و گاهی هم فکر میکنیم که داره الکی خودش رو جور دیگری نشون میده.

یه بنده خدایی تازه اومده به واحد ما.تو واحد خودشون خیلی حرفها در موردش میزنن.اولش که اومده سعی می کردم باهاش حرف نرنم و محلش نذارم ولی با گذشت زمان احساس کردم که اون می خواد تغییر کنه اگه من و بقیه این فرصت رو هم تو ذهنمون و هم رفتارمون بهش بدیم.

الان رفتارم ١٨٠ درجه باهاش فرق کرده.اون هم خیلی تغییر کرده و هر روز داره سعی میکنه که بهتر رفتارکنه.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧ - هلن


   A beautiful friend   

هفته پیش موفق شدم یکی از دوستان وبلاگی رو ببینم.راستش اون تنها دوست وبلاگی که تا به حال موفق به دیدنش شدم.

خیلی تجربه خوبی و زیبایی بود.اینکه تو چند وقت یکی رو بشناسی.مدتها نوشته هاشو بخونی ولی ندونی که چه شکلیه.تن صداش چه جوریه.طرز رفتارش کدومه و ....

و ناگهان فرصتی بدست میاد که می تونی اونو از نزدیک ببینی و همه اونا رو با تصاویر ذهنی قبلی که از دوستت داشتی مقایسه کنی.

این دوست عزیز کسی نیست جز نازنین عزیزم (وبلاگ عادت می کنیم).

راستش از نوشته هاش حدس می زدم که دختر خون گرمی باشه.دیدم حدسم کاملا درسته.اون بسیار خونگرم و با محبت بود و بسیار دوست داشتنی.

خوشحالم که از نزدیک باهاش آشنا شدم.امیدوارم دوستیمون ادامه پیدا کنه.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٧ - هلن


   A bad day   

دیروز روز بدی بود.چرا که از همون اول صبح که اومدم سر کار حالم گرفته شد و تا آخر ساعت اداری هم همچنان غمگین و ناراحت بودم.

صبح که اومدم سر کار دیدم یه نفر تلفنم رو خط خطی کرده و اسم یکی از همکاران رو از روی تلفنم خط زده.من هم که کلا از خط خطی بسیار بدم میاد کلی عصبانی شدم و به دنبال اون شخص گشتم.پس از مدتی کاشف به عمل اومد که بر و بچه های محترم مرکز تلفن این دسته گل رو به آب دادن و بدون اینکه از بنده سوالی بپرسن داخلی یکی از همکارا رو قطع کرده و روی اسمش رو هم خط کشیدن.

هنوز از عصبانیت ناشی از خط خطی تلفنم فارغ نشده بودم که یکی دیگه از همکارای واحد بغلی تلفن کرد و کلی از بنده ایراد گرفت که چرا صبح نرفتم خدمتشون و سلام عرض نکردم.هر چی هم که من توضیح دادم که من اومدم ولی شما ها نبودید به خرجش نرفت و شروع کرد به نصیحت اینجانب که بنده دوباره جوش آوردم و سریع به مکالمه خاتمه دادم.

کلا این همکارمون احتمال داره که رئیس واحدشون بشه برای همین هم جو گیر شده و انتظار داره همه برن بهش سلام کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن:مدتی بود که مامانم مریض بود و احتمال یه بیماری خیلی بد رو براش می دادن.نمی دونین که چه روزایی رو گذروندم.فکر میکردم دیگه دارم مامانم رو از دست میدم.این بار هم خداوند به دادم رسید.اون منو دید و صدام رو شنید.جواب آزمایشات مامانم منفی بود.خدا رو شکر داره کم کم سلامتیش رو به دست میاره

خدا جونم باز هم ازت متشکرم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧ - هلن


   دلم گرفته   

دلم گرفته از دست تمام اونایی که فقط شعار میدن و بهش عمل نمیکنن.

از دست تمام کسانی که در حقم نامردی کردن

از دست همه اونایی که بهم دروغ گفتن

و از دست خودم که باورشون کردم و روشون حساب باز کردم

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧ - هلن